محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2136
تاريخ الطبرى ( فارسي )
چنان ميكرد . ابن عباس گويد : ابو ذر از بيم بدوى شدن گاهى از ربذه به مدينه مىآمد اما تنهايى و خلوت را دوست داشت ، يك روز پيش عثمان آمد كعب الاحبار نيز پيش وى بود ، ابو ذر گفت : « به اين راضى مشويد كه اذيت از مردم بداريد ، بايد نيكى كنيد آنكه زكات ميدهد نبايد به آن بس كند بلكه بايد به همسايگان و برادران نيكى كند و خويشاوندان را از ياد نبرد » كعب گفت : « هر كه واجب را ادا كرد تكليف خود را انجام داده است » ابو ذر عصاى خود را بلند كرد و او را بزد و سرش را بشكست . عثمان گفت ببخشد و او بخشيد و به ابو ذر گفت : « اى ابو ذر از خدا بترس و دست و زبان خود را نگهدار » ابو ذر به او گفته بود : « اى پسر زن يهودى ترا به كار اينجا چكار ؟ يا گوش به من دار ، يا به تو حالى مىكنم » محمد بن سيرين گويد : وقتى ابو ذر ديد عثمان به او نمىپردازد به اختيار سوى ربذه رفت ، معاويه پس از او خانواده اش را هم بيرون كرد كه وقتى پيش او رفتند كيسه اى همراه داشتند كه بدست يك مرد سنگينى مىكرد . معاويه گفت : « ببينيد اينكه كسان را به زهد دنيا مىخواند چه دارد ؟ » زن ابو ذر گفت : « به خدا در كيسه دينار و درهم نيست ، سكه مسين است وقتى مقررى او مىرسيد براى حوايج ما سكهء مسين مىخريد . » گويد : وقتى ابو ذر در ربذه منزل گرفته بود نماز به پا شد ، پيشواى نماز مردى بود كه عامل زكات بود و به ابو ذر گفت : « پيشنمازى كن » ابو ذر گفت : « نه تو پيشنمازى كن كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم به من فرموده بشنو و اطاعت كن اگر چه بالا سر تو يك غلام بينى بريده باشد ، تو غلامى اما بينى بريده نيستى » وى از غلامان زكات بود و سياه بود و مجاشع نام داشت .